|
|
|
|
|
فقط براي اين كه شايد دوستان جديدي دوست داشته باشن اينجا رو يافته و با
اين كتاب زيباي مارك تواين آشنا بشن گفتم دوباره بعد مدتي اين يكي دو خط رو
بنويسم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
امیدوارم که از این کتاب استفاده کرده و لذت برده باشید. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
شیطان در حدود یک سال به این دیدارهای خود ادامه داد، اما سرانجام بین دیدارهایش فاصله افتاد و سپس برای مدت درازی اصلا نیامد. غیبت او همیشه مرا تنها و غمناک میساخت. احساس میکردم که علاقه او به این جهان حقیر و ناچیز ما دارد رفته رفته کم میشود و ممکن است یکباره دیدارهای خود را قطع کند. بالاخره، یک روز که به دیدنم آمد، من از فرط شادی در پوست نمی گنجیدم، اما این شادی دیری نپایید، زیرا شیطان گفت که برای خداحافظی آمده ام، آنهم برای آخرین بار. گفت ماموریتهایی دارم و باید بروم و در گوشه های دیگر کائنات تحقیقاتی بکنم. این کارها مرا برای مدتی درازتر از آنچه تو بتوانی منتظر بازگشتم شوی مشغول خواهد داشت. پایان |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
روزها یکی پس از دیگری میگذشت و از شیطان خبری نبود. زندگی بدون او ملال آور مینمود. اما ستاره شناس در این هنگام از مسافرت به کره ماه بازگشته بود و در کوچه های ده گردش میکرد و افکار عمومی را میشوراند،و گاهی هم که یکنفر مخالف جادوگران فرصت مناسبی بدست می آورد یک پاره آجر پشت او حواله میداد و در میرفت. در این احوال دو چیز در وضع مارگت تاثیر مفید بخشیده بود: یکی اینکه شیطان که نسبت به مارگت کاملا بی اعتنا بود پس از یکی دو بار که بدیدن مارگت رفته بود حس غرور و عزت نفس او را را رنجانده بود و مارگت کوشیده بود او را از قلب خود براند و شیطان هم دیگر رفتن به خانه مارگت را موقوف ساخته بود. خبرهایی که اورسولا گاهی از دلخوری مایدلینگ برای مارگت می آورد باعث پشیمانی او شده بود و علت آن هم البته حسادت نسبت به شیطان بود. این بود که اکنون که این دو عامل با هم در او موثر افتاده بود و مارگت در این میانه فایده برده بود، چرا که علاقه اش نسبت به شیطان مرتب کم میشد و بر علاقه اش نسبت به ویلهم می افزود. تنها چیزی که لازم بود که وضع یکسره شود این بود که ویلهلم دست به کاری بزند که باعث شود مردم از او تعریف کنند و به او تمایل نشان دهند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
تسلط شیطان بر زمان و مکان اعجاب انگیز بود. زمان و مکان برای او وجود نداشت؛ آنها را از مخترعات بشر مینامید و میگفت که اینها چیزهای مصنوعی است. ما بارها با او به دورترین نقاط کرده زمین میرفتیم و هفته ها و ماهها میماندیم و معهذا هرگز غیبتمان بیش از جزیی از ثانیه بطول نمی انجامید. این موضوع از روی ساعت معلوم میشد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
خواب به چشمم نمی آمد. نه به این علت که به سفرهای خود میبالیدم و از اینکه این دنیای درندشت را دور زده به چین رفته بودم و بارتل اشپرلینگ (که بقول خودش "جهانگرد" بود و به وین رفته بود و از میان بچه های ازل دورف تنها کسی بود که سفر کرده و عجایب جهان را بچشم دیده بود) دیگر در نظرم قدر و قیمتی نداشت. اگر وقت دیگری بود این موضوع مرا بیدار نگه میداشت، اما اکنون در من بی اثر بود. نخیر، فکر و خیال من مشغول نیکلاوس بود و افکارم فقط بگرد او و ایام خوشی دور میزد که با تفریح و بازی در جنگلها گذرانده بودیم و روزهای دراز تابستان که در کشتزارها و رودخانه بازی کرده بودیم و زمستان که، هنگامی که پدر و مادرانمان گمان میکردند به مدرسه رفته ایم، روی یخها سرسرک بازی میکردیم. اکنون نیکلاوس این زندگی را در جوانی ترک میگفت. تابستانها و زمستانها می آمدند و میرفتند و ما بچه ها مثل سابق بازی میکردیم و ول میگشتیم، ولی جای نیکلاوس خالی میماند. دیگر او را نمیدیدم. فردا او گمانی نخواهد برد، بلکه مانند همیشه خواهد بود و شنیدن صدای خنده او و دیدن حرکات سبک و بچگانه او مرا تکان خواهد داد. چون در نظر من او جسد بیجانی با دستهای زرد و چشمهای تیره بیش نخواهد بود و من کفن را بدور صورت او خواهم دید، و روز بعد نیز باز روز زندگیش مثل باد خواهد گذشت. آن چیز وحشتناک مدام به او نزدیکتر خواهد شد و سرنوشتش با قدمهای استوار بسوی او خواهد آمد و جز من و زپی هیچکس از آن خبر نخواهد داشت. دوازده روز – فقط دوازده روز. قکرش هم وحشتناک بود. در این موقع متوجه شدم که در افکار خودم او را به اسم خودمانی "نیک" و "نیکی" نمیخوانم، بلکه اسم کامل او را میبرم، و آنهم با احترام، مثل وقتی که انسان از مرده ای نام میبرد. همچنین ضمن به یاد آوردن وقایع دوران رفاقتمان، یکی پس از دیگری، متوجه شدم که این وقایع بیشتر مواردی است که من با او بد رفتاری کرده ام و یا به او آسیب رسانده ام. این خاطره ها مرا سرزنش میداد و قلبم از پشیمانی فشرده میشد – عینا مانند هنگامی که نامهربانیهایمان را نسبت به دوستان رو در نقاب خاک کشیده بیاد می آوریم و آرزو میکنیم که ایکاش برای یک لحظه هم شده بازمیگشتتند تا ما بتوانیم جلو پایشان به خاک بیافتیم و بگوییم:"رحم کن و مرا ببخش." |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
مارگت مجلس ضیافتی اعلام کرد و وعده چهل نفر را گرفت؛ تاریخ آن هفت روز بعد بود. این مهمانی فرصت خوبی به جاسوسان میداد. خانه مارگت تک بود و پاییدن آن آسان…تمام هفته شبانه روز این خانه را پاییدند، اهل خانه مارگت مطابق معمول آمد و شد میکردند، ولی هیچ چیزی با خود نداشتند، و نه آنها و نه دیگری چیزی به آن خانه نمیبردند. این موضوع محقق شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
لحظه بعد در یک دهکده فرانسوی بودیم. از میان کارخانه ای گذشتیم که زن و مرد و بچه در میان خاک و خل و گرما و گرد و غبار در آن کار میکردند و عرق میریختند و لباسهای ژنده بتن داشتند و سر کار خود چرت میزدند. زیرا خسته و گرسنه و ضعیف و خواب آلود بودند. شیطان گفت: " این نمونه ایست از قوه تمیز اخلاقی. مالکین این کارخانه بسیار ثروتمند و مقدسند، و لیکن مزدی که به این برادران و خواهران بیچاره خود میپردازند فقط کفاف آنرا دارد که مانع مرگ آنها از فرط گرسنگی گردد. ساعت کار روزی چهارده ساعت است. زمستان و تابستان فرق نمیکند: از شش صبح تا هشت شب. بزرگ و کوچک با یک چوب رانده میشوند. این کارگران بین کارخانه و بیغوله هایی که مسکن آنهاست پیاده میروند و می آیند. در فاصله آن چهار ساعت میخوابند. چهار خانواده در میان گند و کثافت باور نکردنی دور یکدیگر کز میکنند و بیماری تو آنها می افتد و آنها را مثل برگ خزان به خاک می اندازد. آیا این نگون بختان جنایتی مرتکب شده اند؟ نه. پس چه کرده اند که اینطور باید قصاص پس بدهند؟ هیچ. تنها گناهشان اینست که از تخم و ترکه نژاد احمق انسان هستند. توی آن زندان دیدی که با یکنفر خاطی چگونه رفتار میکنند؛ اکنون می بینی که با مردم معصوم و شایسته چگونه عمل میکنند. آیا این بیگناهان کثیف و بد بو حال و روزشان از آن مرتد بهتر است؟ والله نه. عذاب او در برابر جور و ستمی که اینها میکشند ناچیز و بی اهمیت است. پس از آنکه ما از آنجا رفتیم آن جوان را خرد و خمیر و له و لورده کردند. اکنون مرده است و از دست نژاد گرانقدر و والاتبار بشر خلاص شده. اما این بردگان بدبختی که اینجا هستند سالهاست که با مرگ تدریجی دست بگریبانند، و بعضی از آنها سالهای سال گریبانشان از چنگال زندگی رها نخواهد شد. همان قوه تمیر اخلاقی است که تفاوت بین صواب و خطا را به صاحبان کارخانه می آموزد. نتیجه را خودت میتوانی بفهمی. خودشان را از سگ بهتر میدانند. وای که چه نژاد بی منطق و نفهمی هستید. آنهم نژادی چنان حقیر و زبون که قابل بحث نیست!" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
روز چهارم ستاره شناس از برج کهنه و مخروبه اش در بالای دره، که گمان میکنم همانجا خبر بگوشش رسیده بود، به دهکده آمد. اول یک گفتگوی خصوصی با ما کرد و ما آنچه میتوانستیم به او گفتیم. بعد نشست و مدتی پیش خودش فکر کرد و سپس گفت: "گفتید چند دوکات بود؟" |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
فردای آنروز، هنگامی که کشیش پطر با سکه های طلا قرض خود را به سلیمان اسحق پرداخت و مابقی پول را نیز نزد او به نزول گذاشت، سر و صدای زیادی در دهکده پیچید. تغییر خوشایندی در اوضاع رخ داد: بسیاری به خانه کشیش رفتند و به او تبریک گفتند و عده ای از دوستان قدیمی سرد بار دیگر به گرمی گراییدند و بر سر مهر آمدند، و از همه اینها بالاتر، مارگت به یک مجلس مهمانی دعوت شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
ناشناس همه جا رفته بود و همه چیز را دیده بود و همه چیز را میشناخت و هیچ چیزی را فراموش نمیکرد. آنچه دیگران میبایست با دقت وصرف وقت و مطالعه یاد بگیرند او به یک نگاه فرا میگرفت. هیچ مشکل ومعضلی برای او وجود نداشت. وقتی که میخواست راجع به چیزی صحبت کند، صحنه را عینا جلو انسان زنده میکرد. ساخته شدن جهان را بچشم دیده بود، خلقت آدم را بچشم دیده بود، بچشم دیده بود که شمشون ستونهای معبد را از جا کند و معبد را بصورت ویرانه ای بر سر خود فروریخت. مرگ ژول سزار را دیده بود. درباره زندگی روزمره در بهشت سخن میگفت. دیده بود چگونه لعنت شدگان در میان زبانه های سرخ آتش دوزخ پیچ و تاب میخورند. همه اینها را جلو چشم ما مجسم ساخت. مثل این بود که ما در محل هستیم و با چشمان خود آنها را می بینیم. حتی آنها را لمس نیز میکردیم، اما هیچ نشانه ای وجود نداشت که همه این جریانات در نظر او جز بعنوان سرگرمی اهمیت داشته باشند. آن مناظر جهنم، آن بچه های شیرخوار و زنان و دختران و پسران و مردان، که از فرط درد و رنج فریاد میکشیدند و استغاثه میکردند، برای ما بدشواری قابل تحمل بود، حال آنکه او بقدری نسبت به آنها بی اعتنا بود که گفتی یک مشت موش مصنوعی در آتش دروغین جلو چشمش پیچ وتاب میخورند. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
سه تا از ما بچه ها همیشه با هم بودیم و چون از همان ابتدا یکدیگر را دوست می داشتیم، دوستیمان از گهواره آغاز شده و با گذشت سالها قوام یافته بود. یکی نیکلاوس باومن (Nikolaus Bauman) بود، پسر رئیس محکمه محلی، دیگری زپی ولمه یر (Seppi Wohlmeyer) پسر صاحب مسافرخانه بزرگ ده به نام "گوزن طلایی" که درختهای باغ زیبای آن تا لب رودخانه دامن می گستردند و قایق تفریحی کرایه ای داشت؛ و نفر سوم هم من بودم که نامم تئودور فیشر (Theodor Fischer) است و پسر ارگ زن کلیسا هستم. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
زمستان سال 1590 بود. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
ساموئل لانگهورن کلمنس، که بعدها خود را "مارک تواین" نامید و به همین نام معروف شد، در 1835 در دهکده فلوریدا در میسوری به دنیا آمد و دوران کودکی و جوانی را همانجا گذراند. مدتی ناخدای کشتیهای بخاری رودخانه میسوری بود، آنگاه چندی سربازی کرد، سپس روزنامه نویس و معلم شد و سرانجام به نوشتن پرداخت و یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکا و بلکه جهان شد. آثار مهم او، غالبا از خاطرات روزگار جوانیش، که در سواحل رود بزرگ میسیسیپی گذشت، سرچشمه می گیرد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||
|
|
|
|
|
کتاب بیگانه ای در دهکده که عنوان اصلی آن Mysterious Stranger The است، کتاب فوق العاده ای از مارک تواین با ترجمه بسیار روان و عالی نجف دریا بندری است که از کودکی با آن بزرگ شده ام. البته با خلاصه شده آن. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط راوی
|
||